يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد آن سيب را نقاشي کرد.
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد سيب را با لذت خورد.
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد توشهاي از علم سيب بر ذهن گذاشت و عصارهاي شفابخش ساخت براي اثبات توانگري خويش در آن چه مردم معجزه طب ميناميدند.
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد گفت اين سيب توطئه خصمانه دشمنان من است و رفت تا انتقام بگيرد.
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد با تنها رمقي که از فرط گرسنگي در دستانش جاري بود، سيب را در جيب نهاد براي روز مبادا.
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد سفري کرد به دل ذرات نهان سيب تا فلسفه جهان را در آگاهي از پيوند ذرات آن بيابد.
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد رفت تا سخاوت درخت را با دوستانش تقسيم کند.
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد گفت تو کمال مطلق يک دانه سيب هستي و دانههاي آن را کاشت تا کمال تداعي گردد و خاک، خواب دانهها را تعبير کند.
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد گفت من هم مثل تو از ريشه و خانوادهام وا ماندهام و آن يگانه سيب، همدم يک عصرگاه آن مرد تنها بود.
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد سيب را خاک کرد تا نگاه بدبينانه ديگران طراوت سيب را نپژمرد.
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و او انديشيد که چه دنياي کينه توزي که حتي درخت را به جنگ با آدمي برميانگيزد و آن درخت را قطع کرد.
... يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد شعري درباره يک سيب نوشت: زندگي يک سيب است، گاز بايد زد با پوست...

