تبليغاتX
دانشجویان دندانپزشکی 85 دانشگاه یزد
يك روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد جاذبه زمين را کشف کرد.
 
 
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد فکر کرد که چقدر بدشانس است وآنجا را براي هميشه ترک کرد.
 
 
يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد گفت تو موهبت مطهر خداوندي تا دانه‌هاي تو در وجود ما حيات بخش وجودي پاک‌تر باشد.

 

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد آن سيب را نقاشي کرد.

 

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد سيب را با لذت خورد.

 

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد توشه‌اي از علم سيب بر ذهن گذاشت و عصاره‌اي شفابخش ساخت براي اثبات توانگري خويش در آن چه مردم معجزه طب مي‌ناميدند.

 

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد گفت اين سيب توطئه خصمانه دشمنان من است و رفت تا انتقام بگيرد.

 

 يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد با تنها رمقي که از فرط گرسنگي در دستانش جاري بود، سيب را در جيب نهاد براي روز مبادا.

 

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد سفري کرد به دل ذرات نهان سيب تا فلسفه جهان را در آگاهي از پيوند ذرات آن بيابد.

 

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد رفت تا سخاوت درخت را با دوستانش تقسيم کند.

 

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد گفت تو کمال مطلق يک دانه سيب هستي و دانه‌هاي آن را کاشت تا کمال تداعي گردد و خاک، خواب دانه‌ها را تعبير کند.

 

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد گفت من هم مثل تو از ريشه و خانواده‌ام وا مانده‌ام و آن يگانه سيب، همدم يک عصرگاه آن مرد تنها بود.

 

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد سيب را خاک کرد تا نگاه بدبينانه ديگران طراوت سيب را نپژمرد.

 

يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و او انديشيد که چه دنياي کينه توزي که حتي درخت را به جنگ با آدمي‌ برمي‌انگيزد و آن درخت را قطع کرد.

 

... يه روز يه سيب از روي درخت افتاد روي سر يک مرد و آن مرد شعري درباره يک سيب نوشت: زندگي يک سيب است، گاز بايد زد با پوست...

نوشته شده در ساعت توسط سارا حقدوست| |
خدا گفت:عشق یک ماجراست ماجرایی آکنده از اندوه ماجرایی که باید بسازیدش

 

شیطان گفت:عشق یک اتفاق است بنشین تا بیفتد

 

و آنها که باور کردند نشستند و عشق هیچ گاه اتفاق نیفتاد

 

عاشق اما بلند شد... ورفت تا ماجرا بسازد

 

خدا گفت:عشق درد است درد زادنی نو.تولدی بدست خویش.

 

شیطان گفت:خیالی خوش است!!!

 

خدا گفت:عشق رفتن است از خود گذشتن

 

شیطان گفت:ماندن است فرو رفتن در خود!!!

 

خدا گفت:عشق جستجوست.عشق نرسیدن است.نداشتن و بخشیدن

 

شیطان گفت:خواستن است گرفتن و تملک!

 

خدا گفت:عشق سخت است .دیراست و دور از دسترس

 

شیطان گفت:ساده است همین جایی و دم دست!!!

 

...و دنیا پر شد از عشق های زود عشق های ساده و اینجایی عشق های نزدیک ولحظه ای...            

 

...وخدا گفت:عشق زندگی است.زیستی از نوع دیگر...

 

 ...عشق جاودانه شد وشیطان دیگر نبود...

 

 عاشق زیستی از نوع دیگر برگزید و می دانست عشق تا ابد طول می کشد

                                          

                                                            عشق تا ابد طول می کشد...

نوشته شده در ساعت توسط سارا حقدوست| |
 سلام دوستان.بازم يه فرصتي پيش اومد كه بتونم برم دفتر شعر روزگارو ورق بزنمو بعد از چند ساعت چندتا شعر قشنگ واستون گلچين كنم. اميدوارم خوشتون بياد...

  
بس است....

حالمان بد نیست غم کم می خوريم
 کم که نه! هر روز کم کم می خوريم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
 کافرم! دیگر مسلمانی بس است

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

آه! در شهر شما یاری نبود
 قصه هایم را خریداری نبود!!!
خسته ام از قصه های شوم تان
 خسته از همدردی مسموم تان

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه

بقيه شعر ها ذر ادامه مطالب.............


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط مهدی حسینی |

صبور باش

اين يک داستان واقعي است که در سرزميني اتفاق افتاده است.
ماجرا در مورد مردي است که به تازگي تراکي خريده بود ، روزي براي سر زدن به آن از خانه خارج شد و در کمال تعجب مشاهده کرد که پسر بچه سه ساله اش در حال کوبيدن ميخ بر بدنه براق ! تراک بود، مرد در حاليکه از ديدن اين صحنه شديداً عصباني شده بود به طرف پسر بچه دويد، او را به عقب پرت کرد و براي مجازات وي ، آن قدر با چکش روي انگشتانش کوبيد که آنها را به شکل خمير در آورد.پس از گذشت مدتي وقتي مرد آرام شد با عجله پسر بچه را به بيمارستان رساند.
دکترها براي نجات وي و حفظ استخوان هاي خرد شده اش تلاش زيادي کردند ولي متاسفانه شدت مجروحيت به اندازه اي بود که نهايتاً مجبور به قطع انگشتان هر دو دستش شدند. بعد از عمل جراحي ، هنگاميکه پسر بچه به هوش آمد و با آن صحنه دلخراش دستان بدون انگشت مواجه شد ، نگاهي به پدر انداخت و معصومانه پرسيد: "بابا ! به خاطر کاري که با تراک کردم معذرت مي خوام" سکوتي کرد و ادامه داد"ولي انگشتهاي من چي ؟! کي دوباره مثل قبل ميشن؟"
پدر به خانه برگشت و آن قدر کاري که کرده بود از يک سو و حرف هاي پسربچه از سوي ديگر، او را عذاب مي داد که اقدام به خودکشي کرد...
کمي راجع به اين ماجرا تامل کنيد.... کدام يک بهتر است ؟انتقام يا لذتي ناشي از بخشش؟
کمي فکر کنيد پيش از آن که تحملتان را در مقابل کسي که که عاشقانه دوستش داريد، از دست بدهيد...
تراک قابل ترميم است اما استخوانهاي شکسته و احساسات جريحه دار شده ، نه !
بيشتر اوقات آن قدر عصباني مي شويم که ديگر به اين که چه عملي از چه کسي سر زده توجهي نمي کنيم و فراموش مي کنيم که لذتي که در بخشش است در انتقام نيست!
انسان اشتباه مي کند و بشر جايزالخطاست ولي عملي که هنگام خشم از ما سر مي زند تا ابد در ذهن و خاطرمان باقي خواهد ماند. ( و ذهنمان را خواهد آزرد!)
نوشته شده در ساعت توسط سارا حقدوست| |
                                              مهرباني ممنوع                       

عشق ممنوع

دست سوزنده مشتاقت را

در نهانخانه جيبت بگذار

تا كه پابند نباشي به كسي دست بدهي

خارهايي هستند كه ز سر پنجه دوست,با سرانگشتانت مي جنگند

دوستي مسخره است

و تو اي دوست ترين

در نهانخانه جيبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را

من و تو

بايد از سلسله بايدها, دستهامان را زنجير كنيم

با زبان دگران لحظه هامان را تفسير كنيم

و نگوئيم كه بازيگر يك قصه معتبريم

نوشته شده در ساعت توسط سارا حقدوست| |

نیایش

نور را پیمودیم دشت طلا را درنوشتیم
افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم
 کنار شن زار آفتابی سایه بار ما را نواخت
 درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم
ابری رسید و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آ‚د و ما را در نیایش فرو دید
 لرزان گریستیم خندان گریستیم
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم
 سیاهی رفت سر به آبی آسمان سودیم در خور آسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست وما ما شدیم
 تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
 آفتاب از چهره ما ترسید
 دریافتیم و خنده زدیم
 نهفتیم و سوختیم
 هر چه بهم تر تنهاتر
از ستیغ جداشدیم
 من به خاک آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی

 

" سهراب "

نوشته شده در ساعت توسط مریم میرزایی |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir