این هفته
اولا: مجری برنامه عوض شده
در ثانی: مهمون برنامه همون مجریه یا شایدم مجری همون مهمون
برنامه ست.
برای خوندن سوالاتون رو ادامه مطلب کلیک کنید
يک برنامهنويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامهنويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که ميخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامهنويس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما يک سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال ميکنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامهنويس بازى کند.
برنامهنويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتى پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوترش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد …
۴دانشجو (که احتمالا خیلی هم به خودشون اعتماد
داشتند
)یک هفته قبل از امتحان به مسافرت میرن. ولی
وقتی به شهرشون بر میگردن، متوجه میشن که در مورد
تاریخ امتحان اشتباه کردن و....
-
شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
دو هفته بعد از شروع ترم
قبل از میان ترم
در طول امتحان میان ترم
بعد از امتحان میان ترم
اطلاع از برنامه پایان ترم
7 روز قبل از پایان ترم
6 روز قبل از پایان ترم
5 روز قبل از پایان ترم
4 روز قبل از پایان ترم
2 روز قبل از پایان ترم
1 روز قبل از پایان ترم
شب قبل از امتحان
1 ساعت قبل از امتحان
در طول امتحان
هنگام خروج از سالن امتحان
بعد از امتحان
| |||
|
ایده ساخت شهرهای شناور چیز جدیدی نیست و مدتی است که ذهن بشر امروز را مشغول خود ساخته است.
طراحیاین ایده Lilypad نام دارد توسط Vincent Callebaut طراحی شده است. | |||
ادامه مطلب
۱-او در آزمون ورودی دانشگاه رد شد:![]()
در سال 1895 در سن 17 سالگی انیشتین در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوئیس رد شد.
در واقع او بخش علوم و ریاضیات را پشت سرگذاشت. اما در بخش های باقی مانده مثل تاریخ و جغرافی رد شد.وقتی بعد ها از او در این رابطه سوال شد گفت:آنها بی نهایت کسل کننده بودند و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود احساس نمی کرد.
۲-علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت:![]()
انیشتین در سنین جوانی یافته بود که ،شصت پا باعث ایجاد سوراخ در جوراب می شود.سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا نکند
و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
۳-او فقط یک بار رانندگی کرد:![]()
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت.راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت.![]()
یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود ،با صدای بلند در ماشین پرسید:چه کسی احساس خستگی می کند؟
و راننده اش پیشنهاد داد: آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند .چرا که انیشتین را در دانشگاهی که سخنرانی داشت، کسی نمی شناخت .او قبول کرد.اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه میکند؟؟؟در درونش داشت.![]()
![]()
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد،ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد.دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.![]()
در این حین راننده گفت:سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد.سپس انیشتن از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد،به حدی که باعث شگفتی حضار شد.![]()
![]()
![]()
نظر به اینکه بقالی سر کوچه ما یه تکه کاغذ چسبونده پشت شیشه مغازه ش که:
"زعفران اعلای قاینات رسید،ضمنا در این مکان ثبت نام برای تورهای زیارتی و سیاحتی به زودی شروع میشود."
ما هم به این فکر افتادیم یه چشمه ازاون نقاط دیدنی ایکه تور ما برای گردشگرای عزیز در نظر گرفته رو بهتون نشون بدیم.
ادامه مطلب
ب بسم الله شو با یه خاطره از خودم میخوام شروع میکنم:
"یه روز ظهر که با دکتر طالبی کلاس داشتیم،از شانس بدم خیلی دیر رسیدم دانشگاه(فقط ازبد
شانسیم بود،وگرنه همه شماها شاهدین که من چقد همیشه سروقت میام دانشگاه)
تصمیم گرفتم کیفمو بذارم تو انتشاراتو برم سر کلاس.وقتی کلاس تموم شد دیدم به و به به!!!
خانوم پور مراد کرکره روکشیده و د بدو که رفتی.چشمتون روز بد نبینه تا چند روزم این خانوم پورمراد قصه ما
ادامه مطلب
نیایش
نور را پیمودیم دشت طلا را درنوشتیم
افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم
کنار شن زار آفتابی سایه بار ما را نواخت
درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم
ابری رسید و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آ‚د و ما را در نیایش فرو دید
لرزان گریستیم خندان گریستیم
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم
سیاهی رفت سر به آبی آسمان سودیم در خور آسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست وما ما شدیم
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم و خنده زدیم
نهفتیم و سوختیم
هر چه بهم تر تنهاتر
از ستیغ جداشدیم
من به خاک آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی
" سهراب "


